تراژدی؟ رئال؟درام؟

زندگی در مملکت ما چگونه است؟ تراژدی است؟ درام است؟ رئال است؟ بالاخره کدام است؟ من فکر می کنم ترکیبی از این سه تا است. البته در مورد دو موضوعی که می خواهم بگویم شاید درام و رئال و تراژدی در موردشان بی ربط باشد اما شاید به برداشت کلی از این دو موضوع واقعی که مشتی از خروار است مربوط باشد.    

   فقط چشم هامو می خوام

هیچ وقت علت اینکه بعضی از افراد چرا اینقدر کشته مرده فوتبال هستند را نفهمیدم  و درک نکردم . خب در این شکی نیست که افراد دارای سلیقه های مختلف و علائق متفاوت هستند . با عرض معذرت از دوستان فوتبال دوست و عاشق این رشته ورزشی به نظر من بیخود که تعدادشان هم کم نیست. این گزارش از آقای پویان امیری است که در مجله چالچراغ شماره 281 صفحه 28 چاپ شده است و من آن را عیناً نقل می کنم و قضاوت کلی را بر عهده شما می گذارم.“وقتی در بیمارستان بقیه الله از هرکس بخش چشمان مردان را می پرسم , با آن کوله پشتی و واکمن دستم می فهمند که خبرنگارم , چون این روز ها خبرنگاران زیادی به طبقه دوم این بیمارستان میروند کلمه طفلکی ورد زبان کسانی است که سراغ اتاق او را میگیرند . محمد احمدی سرباز وظیفه در جریان بازی سپاهان و پرسپولیس بر اثر خوردن مواد منفجره به صورتش چشمانش را از دست داد.

چی شد که این اتفاق افتاد؟

من یکی از اعضای ذخیره تیم حفاظت بودم قبل از اینکه بازی شروع شود فرمانده ما گفت احتمال 90 درصد درگیری پیش خواهد آمد , اما به من نه کلاه دادند و نه سپر فقط یک باتوم به من دادند. وقتی بازیکنان دو تیم وارد زمین شدند هواداران سپاهان شروع کردند به ترقه زدن و یکی از ترقه ها به صورت من خورد . بعد هیچی نفهمیدم تا بیمارستات

دکتر ها چی گفتن؟چشم راستم که از بین رفته, اما دکتر ها به بهبود چشم چپم امید دارند. اگر حداقل بتوانم جلوی پای خودم را هم ببینم راضی هستم. حالا یک عمل انجام دادم گفتند اگر لازم باشد مرا به خارج هم می فرستند . می خوام هر کاری از دستشان بر می آید برایم انجام دهند.

مسئولان تا حالا به دیدنت آمدند؟

خیلی ها از طرف باشگاه سپاهان می آیند و می روند اما چه فایده مدیر عاملشان از یک جمله اشتباه من سواستفاده کرد و گفت : سرباز گفته مواد منفجره رد و بدل می شد.سپاهان هیچ کاری انجام نداده و من هیچی نمی خوام. من فقط چشمامو می خوام.با آن کسی که تو را مجروح کرده چه حرفی داری؟

 این انصاف است , من آمدم برای کشورم خدمت کنم در خدمت هموطنان عزیزم باشم به این  روز بیفتم؟15 روز هیج جا را نبینم این سزاوار من است ؟ وجدانت قبول می کند؟

اگر بیاید خودش را معرفی کند آیا میبخشیش؟

از شکایت نمی گذرم اما اگر بیاید مثل مرد بگویم من هستم می بخشمش.

اگر چشم هایت خوب نشود می خواهی چه کار بکنی؟

بدبخت می شوم من همه اش 18 سالم است برای کدام گناهم باید تا آخر عمرم چشم هامو از دست بدهم

اگر بینایی ات رو به دست بیاری دوست داری اولین نفر چه کسی رو ببینی؟

پدرم. اون 15 روزه که پیش من است, اما نمی توانم ببینمش, فقط می تانم لمسش کنم مادرم که از همه آواره تر شده. حاضرم لباس های تنم رو بفروشم یک بار دیگر اونهارو ببینم

از فوتبال متنفری؟

من از اول با فوتبال میانه خوبی نداشتم آن موقع هم که به مدرسه می رفتم نه نگاه می کردم نه بازی می کردمحالا دیگه خیلی بدتر از مردم می خواهم به استادیوم نروند و اگر هم می روند مثل آدم فوتبال ببینند نه مثل جانوران.

حرف آخر؟

من آمده بودم که بروم سربازی تا بتوانم گواهی نامه بگیرم , تا بتوانم رانندگی کنم اما حالا چی…, چرا باید یک سرباز که 20 روز است آمده آموزش به یک مسابقه بفرستند که از میدان جنگ هم بدتر است؟ از مردم می خواهم که برایم دعا کنند.به عنوان یک ورزشی نویس از خودش و از پدر پیرش خجالت  کشیدم در راه به این فکر می کردم که چرا می گویند ما بهترین تماشاگران دنیا را داریم در حالی که ورزشگاه های ما هر روز بیشتر به سمت اوباش گری پیش می روند. به نظر شما فوتبال ارزش این همه توجه را دارد؟ محمد احمدی تا آخر عمر می خواهد چه کار کند؟پس فقط دعا کنید, حتی آن کسی که این کار را کرده است”

نمی دانم چه بگویم جز اینکه این پسر را به خاطر شجاعتش در بیان کردن حال و روزش و تلاشش برای گرفتن حقش تحسین میکنم. خدا کند این رخداد همانند اتفاقات دیگری که می افتد(به عنوان نمونه فیلم بردار جوانی که در حین فیلم برداری در  شمال کشور دچار برق گرفتگی با کابل فشار قوی برق شد و برای آخر عمرش علیل شد و قرانی هم کمک به او نشد) ماست مالی نشود.و دیگر اینکه همه چیز در این مملکت اسلامی ارزشمند است جز جان مومنین و مومنات!

خانه ای بی پرده , بی پنجره , بی در , بی دیوار

 این موضوع در مورد عریضه نویسان به رئیس جمهور است که قبل از سفر های استانی حاج محمود مهرورز صورت می پذیرد. گویا حاج محمود قصد سفر به استان های جنوبی کشور را دارد و مردم بیچاره , ساده دل و بدبخت تنها روزرنه امیدشان را در عریضه نویسی و بیان درد و محنت و بدبختی شان به حاج محمود مهرورز می دانند. این گزارش هم از نبی یهرامی است باز هم از مجله چلچراغ شماره 281 صفحه 14 و 15 که بخش هایی از آن را عیناً نقل می کنم:“یک گلمیز و مقداری کاغذ سفید و دو تا صندلی تمام تشکیلاتی است که بهزاد برای عریضه نویسی اش فراهم کرده است.شهری که بهزاد در آن زندگی می کند “ریز” است درست پایین نقشه ایران چسپیده به عسلویه.نفر بعدی که روی صندلی می نشیند پیرزنی است با چهره تکیده و لباس های مندرس و کهنه . از چهره اش پیدا است که دودلی عجیبی برای بیان مشکلش دارد اما بعد از چند دقیقه دل به دریا می زند و می گوید “مادر ! سلام من را به رئیس جمهور برسان ” همین جمله اش که تمام می شود , نگاهش را به زمین می دوزد و سکوتی طولانی می کند تا جایی که صدای اعتراض بقیه بالا می گیرد. بالاخره پیرزن گوشش را نزدیک گوش بهزاد می گیرد و ادامه می دهد: “مادر خدا از بزرگی کمت نکنه ! تو که غریبه نیستی . الان پنج ماه آزگاره که برنج نخوردهام. الان هم نه واممی خوام نه هیچ چیز دیگه. با بدبختی و سیه روزی زندگیم رو میگذرونم . اما می ترسم بمیرم و ….” صدایش می لرزد و دیگر حرفش را ادامه نمی دهد بعد از کمی مکث می گوید : “بنویس که کاری کنه بتونم برنج بخورم . بنویس اگه این کار رو برام انجام بده تا آخر عمر دعاش می کنم“…………………………………………. “ هم زبانم قفل کرده و هم ذهنم…………………………

۱ دیدگاه »

  1. hosseinnn گفت

    سلام خوش امدی
    براتون ارزوی موفقیت میکنم

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · URI دنبالک

نوشتن دیدگاه

شما باید وارد شده .برای ارسال یک دیدگاه